مردان وارسته
مردان وارسته
به درستی نمی دانم چند ساله بودم، فقط یادم می آید که فصل پائیز بود و شاید یکی دو سالی به مدرسه رفتن ام مانده بود، زیرا آن وقت ها بچه ها را هفت ساله در مدرسه ثبت نام می کردند .
خلاصه این که در آن روز پائیزی پدرم برای انجام کاری به شهرضا می رفت. من هم با او رفتم .
از صبح تا بعد از ظهر پدرم به جاهای مختلفی سر زد، اعم از بازار، ادارات مختلف و نیز با اشخاصی گفتگو کرد. و گویا کارهایش انجام شد که فعلا کاری به آن ها ندارم، وقصد هم ندارم سیر تا پیازش را باز گو کنم . فقط دو اتفاق جالب افتاد که برایم خاطره انگیز شد و به خوبی در خاطرات دوران کودکی ام به جا مانده است .
وقتی در گاراژ شهرضا از ماشین پیاده شدیم مدیر گاراژ گفت : اتوبوس شما بعد از ظهر آماده باز گشت می شود. ما نیز پس از انجام کارهای پدرم، زمانی که خورشید به سوی مغرب سرازیر می شد، به طرف گاراژ راه افتادیم. ومن در این فکر بودم که کنار پنجره بنشینم و همه مناظری را که صبح از نظر گذرانده بودم در آن بعد از ظهر، در طرف دیگر و در جهت مخالف، از نظر بگذرانم تا به خانه خودمان برسیم . ولی بعد از ظهر وقتی که وارد گاراژ شدیم، شخصی که پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و او را آقای نادری صدا می کردند، صورت اش را به طرف ما بر گرداند. چشمان اش مانند کسی که شب قبل را درست نخوابیده باشد خمار آلود بود . و در حالیکه نیمی از صورت اش را آفتاب روشن کرده بود و موهای جو گندمی او میان سالی اش را مشخص می کرد، سر بالا آورد و با لحنی آهنگین و آرام گفت : اتوبوس شما فعلا آماده حرکت نیست و حد اقل نیم ساعتی کار دارد. احتمالا مسافران اش هم تکمیل نبود. آقای نادری این را گفت و با برگرداندن سر و جابه جا کردن قلم در دست هایش، دوباره سرگرم نوشتن شد. باریکه ای از روشنی آفتاب هم از پشت شیشه افتاده بود روی قسمت تاریک تر اطاق و مانند رشته ای دراز و باریک کف اطاق را به دونیمه تقسیم می کرد .
پدرم هم پس از لحظه ای تامل نگاهی به طرف مقابل خیابان انداخت. طولی نکشید که دست در دست پدرم عرض خیابان شن ریزی شده را طی کردیم و به دکانی در آن طرف خیابان وارد شدیم، که دری چوبی با پنجره های شیشه ای به خیابان داشت. روبه روی در یک آئینه بزرگ و یک صندلی چوبی دسته دار جلوی آئینه قرار داشت و در کناره ها نیمکت چوبی طولی نصب شده بود. بیرون آفتاب ملایم پائیز بود و دو طرف خیابان انبوه درختان جوان، و من دست خنک و شفا بخش نسیم پائیزی را روی گونه هایم حس می کردم. از قرار معلوم پدرم با صاحب دکان که او را استاد هاشم می نامید، سابقه آشنائی دیرینه داشته اند. استاد هاشم مردی آرام، موقر، با صورتی کشیده و ابروهائی مشکی پر پشت، چشمانی مشکی انباشته از معرفت و قدی تقریبا بلند و متناسب داشت با چهره ای شاد و مهربان و به گرمی ما را پذیرا شد .
او متواضعانه با اشاره سر و دست ما را به نیمکت پشت به خیابان راهنمائی کرد. در گوشه راست دکان یک چراغ پایه بلند لامپا، نور افشانی می کرد که سه پایه فلزی روی چراغ و یک قوری کوچک چینی روی سه پایه قرار داشت. استاد هاشم در حال گقتگو مقداری آب به قوری اضافه کرد و همین طور بعدا نیز مقداری چای به قوری ریخت. جوانی باریک و بلند و متین هم در دکان حضور داشت که پدرش او را قاسم صدا می کرد. او مودبانه در گوشه ای ایستاده و به صحبت های پدرم و استاد هاشم توجه داشت. من هم در گوشه چپ نیمکت جای خوش کرده و چشم به عکس های روز نامه ای چسبیده به دیوار داشتم . پدرم با استاد هاشم گرم گفتگو بودند و چکیده صحبت آن ها روی شعر و ادبیات دور می زد. گاهی هم از آشنایان یا دوستان مشترک یاد می کردند. فضای حاکم بر محفل، گرم و دوستانه و شادی بخش بود ومن رفته، رفته، فضا را دلچسب و وسیع تر از آن چه که بود احساس می کردم. وبا آنکه چشمم روی عکس ها دور می زد گوش هایم جسته گریخته به صحبت های شیرین آن دو مشغول بود، شاید هم چشم ها و گوش هایم مخلوط شده بودند و تمامی حواسم متوجه آن ها بود. صدای استاد لحنی یک دست، روان و پر شور داشت.
زمانی گذشت، شاید طول زمان یا تغییر صدای قوری استاد را متوجه دم کشیدن چای کرد. زیرا او به طرف چراغ رفت و استکان ها را با ظرافت خاصی از چای پر کرد و جلوی ما گذاشت. چای خوشمزه و مطبوعی نوشیدیم. محفل هم گرم و دلچسب شده بود. ولی ما علیرغم میل باطنی، بایستی آن جا را ترک می کردیم و به گاراژ بر می گشتیم. این بار اتوبوس از مسافر پر شده بود، راننده پشت فرمان نشست وتنها جای من و پدرم در صندلی جلوی اتوبوس خالی بود که ما هم سوار شدیم. محیط گاراژ محیط کوچکی بود، شاید به سختی سه اتوبوس می توانستند در آن پارک کنند. راننده ماشین را روشن کرد وبه آرامی حرکت داد. به زیر سقف دالان آمده بودیم که مردی لاغر و بلند با دست های استخوانی، گونه های فرورفته، موهای سفید کوتاه و چهره ای آفتاب سوخته که پیراهنی به رنگ آسمان به تن داشت ودر چشمان اش نوعی فشار درد آلود و گسیخته نمایان بود در را باز کرد و پس از سلا:م و احوالپرسی مختصری با پدرم که نشان از سابقه آشنائی داشت گفت :
من به یک قران پول نیاز دارم. پدرم با چهره ای باز دست در جیب بغل برد و از لای پاکت و کاغذها یک اسکناس سبز پنجاه ریالی بیرون کشید وبا محبتی عمیق دو دستی باو تعارف کرد. او نیز با اشاره سر ودست تشکر کرد و از ماشین پیاده شد. درحالی که عرق زیر بغلش هاله ای روی پیراهن کتان او انداخته بود که از نزدیک به خوبی نمایان بود. طولی نکشید و هنوز ماشین آرام، آرام، به جدول خیابان و روی پل نرسیده بود که دو باره آن مرد در ماشین را باز کرد و چهل و نه ریال پول خرد به پدرم پس داد . هر چه پدرم در نگرفتن پول اصرار کرد او قبول نمی کرد و با پائین آوردن سر و تشکر مجد د از ماشین پیاده شد. آرام و سبک به راه خود می رفت درحالی که دست اش را در هوا می چرخاند و وردهائی را زمزمه می کرد و من تا جائی که می شد با چشم او را بدرقه کردم. او نیز دیدنی های پیرامون اش را با چشمانی نافذ بر انداز می کرد واز ما دور می شد. سراسر وجودم از احساسی مبهم و شادی بخش لبریز شده بود .
ماشین ما حرکت کرد و هنگامی که خورشید می رفت در افق نا پدید شود به مقصد رسیدیم در حالی که بهت زده هنوز به آن مرد فکر می کردم. پس از سالها که این خاطرات در ذهن ام مانده بود در مورد این دو مرد وارسته از پدرم سوال کردم او اولی را به نام استاد هاشم سیاره صاحب کتاب جنگل مولا و . . . مردی عارف، شاعر شیرین سخن و دومی را نیز مختار مردی وارسته و عارف و صاحب ذوق و سلیقه معرفی کرد .
زمانی دیگر هم آقای سیاره تابستان پیش پدرم به باغ ما آمد و چند روزی را خدمت شان بودیم، یادش گرامی.مختار را هم زمانی بعد از فوت حاج ملا حسین امین جعفری دوباره دیدم که می گفتند به سبب ارادتی که به ایشان داشته هر شب جمعه از شهرضا به دهاقان می آید و در منزل ایشان را آب وجارو می کند ومی رود .
روانش شاد . . . یادش گرامی .