مردان وارسته

مردان وارسته

 

به درستی نمی دانم چند ساله بودم،  فقط یادم می آید که فصل پائیز بود و شاید یکی دو سالی به مدرسه رفتن ام مانده بود، زیرا آن وقت ها بچه ها را هفت ساله در مدرسه ثبت نام می کردند .

خلاصه این که در آن روز پائیزی پدرم برای انجام کاری به شهرضا می رفت. من هم با او رفتم .

از صبح تا بعد از ظهر پدرم به جاهای مختلفی سر زد، اعم از بازار، ادارات مختلف و نیز با اشخاصی گفتگو کرد. و گویا کارهایش انجام شد که فعلا کاری به آن ها ندارم، وقصد هم ندارم سیر تا پیازش را باز گو کنم . فقط دو اتفاق جالب افتاد که برایم خاطره انگیز شد و به خوبی در خاطرات دوران کودکی ام به جا مانده است .

وقتی در گاراژ شهرضا از ماشین پیاده شدیم مدیر گاراژ گفت : اتوبوس شما بعد از ظهر آماده باز گشت می شود. ما نیز پس از انجام کارهای پدرم، زمانی که خورشید به سوی مغرب سرازیر می شد، به طرف گاراژ راه افتادیم. ومن در این فکر بودم که کنار پنجره بنشینم و همه مناظری را که صبح از نظر گذرانده بودم در آن بعد از ظهر، در طرف دیگر و در جهت مخالف، از نظر بگذرانم تا به خانه خودمان برسیم . ولی بعد از ظهر  وقتی که وارد گاراژ شدیم، شخصی که پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و او را آقای نادری صدا می کردند، صورت اش را به طرف ما بر گرداند. چشمان اش مانند کسی که شب قبل را درست نخوابیده باشد خمار آلود بود .  و در حالیکه نیمی از صورت اش را آفتاب روشن کرده بود و موهای جو گندمی او میان سالی اش را مشخص می کرد، سر بالا آورد و با لحنی آهنگین و آرام گفت : اتوبوس شما فعلا آماده حرکت نیست و حد اقل نیم ساعتی کار دارد. احتمالا مسافران اش هم تکمیل نبود. آقای نادری این را گفت و با برگرداندن سر و جابه جا کردن قلم در دست هایش، دوباره سرگرم نوشتن شد. باریکه ای از روشنی آفتاب هم از پشت شیشه افتاده بود روی قسمت تاریک تر اطاق و مانند رشته ای دراز و باریک کف اطاق را به دونیمه تقسیم می کرد .  

پدرم هم پس از لحظه ای تامل نگاهی به طرف مقابل خیابان انداخت.  طولی نکشید که دست در دست پدرم عرض خیابان شن ریزی شده را طی کردیم و به دکانی در آن طرف خیابان وارد شدیم،  که دری چوبی با پنجره های شیشه ای به خیابان داشت. روبه روی در یک آئینه بزرگ و یک صندلی چوبی دسته دار جلوی آئینه قرار داشت و در کناره ها نیمکت چوبی طولی نصب شده بود. بیرون آفتاب ملایم پائیز بود و دو طرف خیابان انبوه درختان جوان، و من دست خنک و شفا بخش نسیم پائیزی را روی گونه هایم حس می کردم. از قرار معلوم پدرم با صاحب دکان که او را استاد هاشم می نامید، سابقه آشنائی دیرینه داشته اند. استاد هاشم مردی آرام، موقر، با صورتی کشیده و ابروهائی مشکی پر پشت، چشمانی مشکی انباشته از معرفت و قدی تقریبا بلند و متناسب داشت با چهره ای شاد و مهربان و به گرمی ما را پذیرا شد .

او متواضعانه با اشاره سر و دست ما را به نیمکت پشت به خیابان راهنمائی کرد. در گوشه راست دکان یک چراغ پایه بلند لامپا، نور افشانی می کرد که سه پایه فلزی روی چراغ و یک قوری کوچک چینی روی سه پایه قرار داشت. استاد هاشم در حال گقتگو مقداری آب به قوری اضافه کرد و همین طور بعدا نیز مقداری چای به قوری ریخت. جوانی باریک و بلند و متین هم در دکان حضور داشت که پدرش او را قاسم صدا می کرد. او مودبانه در گوشه ای ایستاده و به صحبت های پدرم و استاد هاشم توجه داشت. من هم در گوشه چپ نیمکت جای خوش کرده و چشم به عکس های روز نامه ای چسبیده به دیوار داشتم . پدرم با استاد هاشم گرم گفتگو بودند و چکیده صحبت آن ها روی شعر و ادبیات دور می زد. گاهی هم از آشنایان یا دوستان مشترک یاد می کردند. فضای حاکم بر محفل، گرم و دوستانه و شادی بخش بود ومن رفته، رفته، فضا را دلچسب و وسیع تر از آن چه که بود احساس می کردم. وبا آنکه چشمم روی عکس ها دور می زد گوش هایم جسته گریخته به صحبت های شیرین آن دو مشغول بود، شاید هم چشم ها و گوش هایم مخلوط شده بودند و تمامی حواسم متوجه آن ها بود. صدای استاد لحنی یک دست، روان و پر شور داشت.

زمانی گذشت، شاید طول زمان یا تغییر صدای قوری استاد را متوجه دم کشیدن چای کرد. زیرا او به طرف چراغ رفت و استکان ها را با ظرافت خاصی از چای پر کرد و جلوی ما گذاشت.  چای خوشمزه و مطبوعی نوشیدیم. محفل هم گرم و دلچسب شده بود. ولی ما علیرغم میل باطنی، بایستی آن جا را ترک می کردیم و به گاراژ بر می گشتیم. این بار اتوبوس از مسافر پر شده بود، راننده پشت فرمان نشست وتنها جای من و پدرم در صندلی جلوی اتوبوس خالی بود که ما هم سوار شدیم. محیط گاراژ محیط کوچکی بود، شاید به سختی سه اتوبوس می توانستند در آن پارک کنند.  راننده ماشین را روشن کرد وبه آرامی حرکت داد. به زیر سقف دالان آمده بودیم که مردی لاغر و بلند با دست های استخوانی، گونه های فرورفته، موهای سفید کوتاه و چهره ای آفتاب سوخته که پیراهنی به رنگ آسمان به تن داشت ودر چشمان اش نوعی فشار درد آلود و گسیخته نمایان بود در را باز کرد و پس از سلا:م و احوالپرسی مختصری با پدرم که نشان از سابقه آشنائی داشت گفت :

من به یک قران پول نیاز دارم. پدرم با چهره ای باز دست در جیب بغل برد و از لای پاکت و کاغذها یک اسکناس سبز پنجاه ریالی بیرون کشید وبا محبتی عمیق دو دستی باو تعارف کرد. او نیز با اشاره سر ودست تشکر کرد و از ماشین پیاده شد. درحالی که عرق زیر بغلش هاله ای روی پیراهن کتان او انداخته بود که از نزدیک به خوبی نمایان بود. طولی نکشید و هنوز ماشین آرام، آرام، به جدول خیابان و روی پل نرسیده بود که دو باره آن مرد در ماشین را باز کرد و چهل و نه ریال پول خرد به پدرم پس داد . هر چه پدرم در نگرفتن پول اصرار کرد او قبول نمی کرد و با پائین آوردن سر و تشکر مجد د از ماشین پیاده شد. آرام و سبک به راه خود می رفت درحالی که دست اش را در هوا می چرخاند و وردهائی را زمزمه می کرد و من تا جائی که می شد با چشم او را بدرقه کردم. او نیز دیدنی های پیرامون اش را با چشمانی نافذ بر انداز می کرد واز ما دور می شد. سراسر وجودم از احساسی مبهم و شادی بخش لبریز شده بود .

ماشین ما حرکت کرد و هنگامی که خورشید می رفت در افق نا پدید شود به مقصد رسیدیم در حالی که بهت زده هنوز به آن مرد فکر می کردم. پس از سالها که این خاطرات در ذهن ام مانده بود در مورد این دو مرد وارسته از پدرم سوال کردم او اولی را به نام استاد هاشم سیاره صاحب کتاب جنگل مولا و .  .  . مردی عارف، شاعر شیرین سخن و دومی را نیز مختار مردی وارسته و عارف و صاحب ذوق و سلیقه معرفی کرد .

زمانی دیگر هم آقای سیاره تابستان پیش پدرم به باغ ما آمد و چند روزی را خدمت شان بودیم، یادش گرامی.مختار را هم زمانی بعد از فوت حاج ملا حسین امین جعفری دوباره دیدم که می گفتند به سبب ارادتی که به ایشان داشته هر شب جمعه از شهرضا به دهاقان می آید و در منزل ایشان را آب وجارو می کند ومی رود .

روانش شاد .  .  . یادش گرامی .

شادی کودکانه

 

هرسال، اواسط بهار که می شد، پدر بعد از نماز صبح به باغ می رفت ودر برگشت یک دستمال گل سرخ از باغ با خود می آورد که آن ها را در طاقچه پنج دری مهمان خانه می ریختیم که خشک شود و فضای خانه را معطر کند . آن روز هم طبق معمول بعد از صبحانه، هر کس پی کاری رفته بود. پدر به باغ رفته بود و تنها من و مادر و خواهر کوچک دو ساله ام در خانه بودیم ، که آن اتفاق افتاد. مادر پس از خواباندن خواهرم در گوشه اطاق پنج دری رو به ایوان، ظرف های صبح و شب قبل را جمع و جور کرد و با خود به بالای حیاط برد .

  آفتاب طلوع کرده بود وآسمان آبی فیروزه ای، زلال و صاف از پنجره های اطاق به خوبی دیده می شد .در بیرون اطاق نیز آفتاب اردیبهشت ماه، با وقار خاصی آهسته، آهسته، خود را از لبه دیوار حیاط به پائین می کشید، و با رسیدن به هزاره دور حیاط گرمی دل چسبی سراسر قسمت غربی را می پوشاند . در آن روز، مادر پس از تهیه یک ظرف پر آب گرم، مشغول شستن ظروف شد. من هم ازاطاق بیرون رفته و به دورباغچه می گشتم و در فکر یک نوع بازی و سر گرمی کودکانه بودم. پس از دو سه بار دور زدن دور باغچه، حوصله ام سر رفت و برای لحظاتی فکر کردم که دنیا از حرکت باز مانده و هیچ چیز سکوت صبحگاهی را نمی شکند. فکر وسوسه انگیزی به ذهنم راه یافت. و به فکر افتادم بروم خواهرم را بیدار کنم، تا با حرکات و خنده های او سر گرم بشوم. با این فکر پاورچین، پاورچین، و با احتیاط به طرف پله سنگی ایوان رفتم، به طوری که مادر متوجه حرکت من نشود. وقتی به در اطاق رسیدم، با یک چرخش آرام نگاهی به طرف مادر انداختم، او سر گرم کار خود بود. آهسته در را باز کردم . اطاق ساکت و آرام بود وانعکاس نو، از پشت شیشه های رنگی پنجره روشنی و زیبائی خاصی به فضای داخل اطاق بخشیده بود .

خواهرم چون فرشته ای در گوشه ساکت و آرام اطاق،  باپلک هائی فرو بسته وچهره ای آرام و گل انداخته  در بستر خوابیده  وبه خوابی عمیق فرو رفته بود. دست های کوچک اش را، چلیپا وار به روی سینه گذاشته بود. موهای کوتاه قهوه ای رنگش به روی بالش زیر سرش پخش بود، و لبخندی معصومانه بر لبان نازک اش افتاده بود که شاید بر گرفته از دنیای کودکانه اش بود که اکنون آزاد و رها در آن سیر می کرد . یکی دو بار او را آرام صدا زدم. حرکتی از خود نشان نداد. لبخند بر لب به طرف اش رفتم ،او همچنان در خواب بود و به آرامی نفس می کشید. ضمن این که دوست نداشتم آرامش او را بر هم بزنم، تمایل زیادی داشتم که او را بیدار کنم، تا با بازی قایم موشک برایم بخند د، چون او را بی نهایت دوست داشتم. دست های قشنگ و ظریف اش را، که روپوش سفید رنگی آن ها را تا نیمه پوشانده بود به  روی سینه گذاشته بود و سینه اش در هر دم و باز دم به نرمی بالاو پائین می رفت. مژه های بلنداش به روی گونه ها سایه انداخته بود .دست هایش را در دست گرفته و گونه اش را بوسیدم، باز هم بیدار نشد .

اشتیاق من به بیدار کردنش بیشتر شد. نا خود آگاه پشت دست اش را محکم گاز گرفتم .

او با جیغ بلندی از خواب پرید و با چشمان اشک آلود نگاهم کرد. نگاه اش حالتی بین خنده وگریه داشت که در اعماق وجودم اثر گذاشت و رشته آبی ولرم، روی گونه هایم سرازیر شد.شاید من هم بی آن که به خواهم گریه کرده بوده ام . خلاصه از  کار غیر منتظره ای که کرده بودم به سختی پشیمان شدم. و از فرط خجالت و شرمندگی صورتم بر افروخته، کف سرم داغ، و صدائی بم در گوش هایم طنین انداخت . بی اختیار اشک از گونه هایم سرازیرشد. شاید درد او به من هم منتقل شده بود. زیرا برق نگاه اش را همچون آفتابی سوزان روی تمامی بدنم حس می کردم. بلافاصله صدای مادر را شنیدم که سراسیمه به طرف اطاق می آمد. با شتاب از یکی از درهای میانی به اطاق مجاور پریدم و پس از چند دقیقه که مادرم او را آرام کرد، ناراحت و نگران از در دیگر رو به حیاط و باغچه، وارد حیاط شدم و در حالی که نگاهم به سنگ فرش کف حیاط بود، به طرف در حیاط می رفتم که پدر با یک دستمال گل سرخ از در وارد شد. دویدم و دستمال را از او گرفتم. دستمال گل سرخ را به اطاق برده ودر طاقچه ها پهن کردم و زمانی از مهمان خانه بیرون آمدم که صحنه کاملا عوض شده بود. و حالا زیبائی باغچه و درختان باغچه در آن صبح بهاری فوق العاده می نمود. و نوای روح نواز پرندگان شادی آفرین شده بود . برگ های جوان درختان انار با تابشی شاد و زمردین می درخشیدند ورنگ نقره ای آسمان به آبی تیره می گرائید. سراسر وجودم از احساس شادی لبریز بود، همانند شادی طفلی که به پشت روی چمن های نرم ولطیف دراز کشیده و نگاه اش به ابرهای غروب آسمان تا دور دست ها در حرکت است. گامی چند به جلو برداشتم. عطر گل های تازه شکفته باغچه مرا به خود آورد .

پدر و مادر توی ایوان کنار سفره صبحانه نشسته بودند و خواهر کوچکم در بغل مادر بیدار بود و به من نگاه می کرد. می خندید و لبخند او به وسعت آسمان آبی و شب های پر ستاره بود. من هنوز آن لحظات فراموش نشدنی را مثل یک رویا به یاد می آورم . از پشت شمعک ایوان با او قایم موشک کردم، هر دو با صدای بلند خندیدیم، به طوری که صدای خنده مان با صدای پرندگان روی درخت های گل سرخ، و عطر شکوفه های تازه شکفته درختان باغچه در هم آمیخت. فضای خانه را پر کرد، و شاخ و برگ درختان به حرکت در آمدند. گلبرگ های گل سرخ همچون پروانه های زرین بال در آسمان نیلگون به پروازدرآمدند و کوچه ها آکنده از عطر گل سرخ شد.  .  .

برج تالار

برج تالار

 

 

آفتاب غروب نرم نرمک خود را از دیوار بالا می کشید ، و به همین نسبت روشنی هواکم رنگ تر می شدو شروع شبی متفاوت با شب های دیگر رانوید می داد.در بیرون خانه،سر و صدای باز گشت کشاورزان،کم،کم فضای کوچه را پر می کرد.نوای آرام بخش نی چوپانان که گوسفندان را از چرا به خانه همراهی می کردند،هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدو غبار بر خاسته از کوچه از روشنی کم رنگ مغرب رنگ می گرفت و در افق گم می شد.

فاطمه و مادرش فارغ از کار روزانه ، غربال های زردآلو را لب ایوان گذاشته ، ومنتظر مشهدی حسن بودند که بیاید تا با کمک او آن ها را جهت برگه کردن به پشت بام ببرند .

با نمایان شدن اولین ستاره در آسمان ، مشهدی حسن با پشت سر گذاشتن روزی پر زحمت ، از راه رسید. نردبان را بلند کرده به پای دیوار کشید ، و غربالهای زرد آلو را یک تنه به پشت بام برد . و خود با شنیدن صدای مؤذن از گلدسته ی مسجد محل ، جهت ادای نماز مغرب و عشا ، به پایین آمد. فاطمه و مادرش با استفاده از هوای خنک پشت بام ، مشغول برگه کردن زردآلو ها و چیدن آنها به صورت ردیفی روی بام شدند .

روشنی ملایم نیمه ی شرقی آسمان ، خبر از طلوع ماه از پشت کوههای مشرق را میداد . و هرچه این روشنایی بیشتر میشد ، از همهمه و سر وصدای کوچه ، کاسته میشد . و دیگر از صدای زنگوله ی گوسفندان و نوای چوپانان ، خبری نبود . نسیم ملایمی در جریان بود و گه گاه صدای لرزان افرادی را که در صحرا تنها مانده و جهت رفع تنهایی ، آواز میخواندند ، بگوش میرساند که جسته گریخته با نوای مرغ شباهنگ ، در می آمیخت و موسیقی دل نشینی را ، بوجود می آورد . از همه ی این صداها نزدیک تر ، صدای سوزناک و غمگینی بود ، که هر شب از برج کناری تالار برمی خاست . دیگر همه ی اهل محل صاحب صدا را می شناختند ؛ صدایی سوزان ، در کنار شعله های آتشی که انعکاس لرزان آن ، کنگره های برج را در تاریکی شب ، به خوبی نمایان می کرد . و جرقه هایش با شتاب از کنگره ها می گذشت ، و در تاریکی فضا محو می شد .و انعکاس پرتوهای سرخ آتش روی صورت شهباز به خوبی شنا ور بود.

فاطمه رو به مادر کرده گفت : بیش از سه ماه است که شهباز، نامزدش سروناز را از دست داده ، و هنوز آرام نگرفته ! مگر نه این که می گویند انسان فراموشکار است وخیلی زود غم ها را از یاد می برد ؟

مادر گفت : این جبر زمانه است و دیر یا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . چه بخواهد ، چه نخواهد ،از یاد میرود . مرگ سروناز نه تنها شهباز ، بلکه همه ی اهل محل را ناراحت کرده ؛ دختری بلند بالا ، خوش برخورد و یار و مددکار مادر که در اثر یک اشتباه ، ناخواسته ...

فاطمه گفت : راستی مادر ، هیچ متوجه شده ای که ظرف این مدت ، چقدر مادرش شکسته شده ؟ او خود را مقصّر می داند . و فکر نمی کنم زیاد دوام بیاورد . مادرش گفت : از او بدتر پدرش که هوش و حواس اش را از دست داده . و دائم با خود حرف می زند ، و گریه می کند . فاطمه گفت :  نامزدش شهباز هم وضع بهتری ندارد ؛ جوانی با هزاران آرزوی خفته در خاک ...

پاسی از شب گذشته بود ، کم کم قرص کامل ماه بالا آمده بود کوچکتر و درخشان تر بنظر میرسید و همه جا را به زیر نور خود فرو برده بود . از جرقه های آتش و شعاع مسی رنگ آن ، روی کنگره های برج خبری نبود . زیرا کنگره ها در پوشش نقره ای رنگ مهتاب ، آرام گرفته بودند . همه چیز و همه جا در آرامش و سکون بود . جز دل دردمند شهباز که صدایش در سکوت شب ، اوج می گرفت و کلمات که واضح به گوش می رسید :

 

نومدی ، نومدی  خوتو دیدم    هر گلی بهتره سی تو چیدم

نومدی ، نومدی  قد  بلندم     ابرو پیوسته و گیس کمندم ...

 

پس از لحظاتی سکوت و تأمل ، مادر با لحنی دل سوزانه گفت : لعنت بر جنگ و نفرین بر جنگ افروز . که عامل تمام این بدبختی ها جنگ است . اگر جنگ نبود که خانباز ، پدر سروناز ، آواره ی شهر و دیار نمی شد . و اصولاً مجبور نبود بخاطر گذران زندگی ، و فقر مالی به روباه گیری بپردازد . و با خوراندن سمّ استرکنین به این حیوانات زبان بسته ، از فروش پوست آن ها امرار معاش کند . اگر آوارگی و فقر نبود که مادرش برای نجات دخترش ، از سردرد ، به طبیب مراجعه می کرد . نه این که اشتباهاً بجای گنه گنه ، با دست خود به دختر دلبندش سمّ استرکنین بخوراند !

فاطمه گفت : اصلاً زندگی با بعضی افراد سر ناسازگاری دارد . و مشکلات و بدبختی ها مثل تار عنکبوت به دست و پایشان می پیچد ؛ خانباز هم از این گونه افراد است . مادر گفت : تا آنجا که شنیده بودیم او از این کار راضی نبود . و با توجّه به آوارگی و بی کاری ، مدتی بود که دیگر به دنبال روباه کشی نمی رفت . حتی به همسایگان گفته بود : وقتی برای آخرین بار در یکی از روزها صبح زود که برای جمع آوری لاشه ی حیوانات رفته بودم ، روباهی را مشاهده نمودم که به هر جان کندنی بود خود را به نزدیک لانه رسانده ، و آنجا از پای در آمده بود . توله هایش از لانه بیرون آمده ، و به دورش می گشتند و ملتمسانه او را می بوئیدند . روباه در حالی که به روی پهلو غلتیده و دست و پایش به سختی می لرزید ، درمانده با چشمانی نیمه باز امّا نافذ ، به من نگاه می کرد . به طوری که منقلب شده روی برگرداندم . و از برداشتن  لاشه اش ، چشم پوشیدم . و در راه بازگشت به پشت سر نگاه نکردم ... برای همین شهباز برادرزاده اش را ، به کمک گرفته و کشاورزی می کردند. داشت وضعشان بهتر می شد که این مصیبت همه چیز را به هم زد . نگذاشت آب خوش از گلویشان پایین برود . راستی که در وضعیت بحرانی ، حتی طبیعت و حیوانات وحشی هم در امان نیستند .

ماه کم ، کم ، به نیمه ی آسمان رسیده و به سمت مغرب متمایل بود . زردآلو ها هم برگه شده ، و فاطمه و مادرش به پایین می رفتند در حالی که صدای برخاسته از برج تالار ، همچنان در گوش شان طنین انداز بود .

 

                                                                                                              خرداد 1384

 

یادگذشته

یاد گذشته

 

 

بعد از سی سال او را می دیدم ، پس از سلام و احوال پرسی ، از خانواده و پدرش سئوال کردم . در حالی که این زمان، دیگر امیدی به زنده بودن پدرش نداشتم. آن موقع هم سنش حدود شصت تا شصت و پنج سال بود وهمیشه در مواقع دلتنگی، می گفت : دیگر چیزی به عمر من در این دنیا نمانده است . که من این را باور نداشتم . گرچه دلتنگی و نا امیدی او، مرا نگران می کرد .

با این همه دلم می خواست، روزها و ساعت های زیادی، کنار او بنشیم و به صحبت های شیرین او گوش بدهم .

به یاد دارم اولین روزی که پدرم مرا برای رساندن پیغامی، به خانه او فرستاد . او توی آفتاب پائیزی پای ایوان چمباتمه زده بود ودست هایش را به دور زانو ها حلقه کرده و مات و متحیر به آسمان چشم دوخته بود .

وقتی مرا دید با اشاره سر، مرا به نشستن دعوت کرد. من روی سکوی ایوان، دست راست او نشستم . کوزه آبی هم دست چپ او بود .

قبلا داستان هائی از رشادت ها و پهلوانی های او، شنیده بودم. دلم می خواست ازآ ن ها برایم بگوید زیرا :

قد بلند ، هیکل درشت ، پوست آفتاب سوخته ، شانه های ستبر ، پیشانی چین خورده و مچ دست های پهن او هنوز هم به ظاهر او را قوی و تندرست نشان می داد .

می گویند زندگی انسان ها تا سن بیست سالگی، همانند جشنی با شکوه است. در سی سالگی میوه هایش باید برسد ودر سال های بعد زمان یاد آوری خاطرات است . او نیز پس از زمانی کوتاه، در حالی که پرده ای از اشک چشم هایش را پوشانده بود، رو به من کرد ومانند کسی که بخواهد بار غم و اندوهش را با کسی تقسیم کند، با نگاهی ملایم و لحنی مهربان شروع به صحبت کرد : از گذشته های دور ،از روزی که برای اولین بار دو چرخه را در خیابان چهار باغ اصفهان دیده و علاقه ای که به آن اختراع شگفت انگیز، پیدا کرده بود حرف می زد ، ازپیشرفت کشور های دیگر و افسوس از این که ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم . لبخند او را به خاطر می آورم و دست های بزرگش را که با بی حالی، تکان می داد و با حرارت حرف می زد و چهره اش که گلگون و سنگین بود .

با دست چپ کوزه آبی را که پهلویش بود، برداشت و با دست راست، چند بار به بدنه کوزه کشید . چند بار نیز به من تعارف کرد . آنگاه کوزه را به دهان برد و لاجرعه سر کشید تا کوزه سبک شد. دو باره کوزه را به زمین گذاشت و نفسی تازه کرد .

نگاهم بی صبرانه به دهان او بود که او دست در جیب برد، تا دستمال اش را بیرون بیاورد .

اشک چشم هایش را پاک کرد. دستمال را در جیب گذاشت و مدتی بدون این که حرفی بزند، چشم به آسمان دوخت . مانند کسی که پرنده ای را در آسمان دنبال می کند . گاهی وقت ها برای رفع خستگی یا سر گرمی خود، پرسش های دشواری را مطرح می کردو نظر مرا می پرسید . وقتی هم به آن پرسش ها فکر می کردم و پاسخی پیدا نمی کردم یا پاسخی کودکانه می دادم، با خنده و سر تکان دادن او روبه رو می شدم .

در این جور موارد با مشت به پیشانی پر چین خود می کوفت، و بی درنگ فکر دیگری از ذهن او می گذشت و فورا بحث را عوض می کرد . و در مواردی که جواب نزدیک به نشانی می دادم، متفکرانه لبخند می زد. به طوری که دندان های درشت او، نمایان می شد. زبانش را روی لب پائین می کشید و این عادتی بود که تکرارش مرا می آزرد .

او همیشه از گذشته یاد می کرد و راز دل می گفت . خاطرات او مرا به گذشته ی دوری می برد. هنگامی که در آفتاب روشن چشمم به گچ بری ایوان و دیوار خانه ی او، و آجرهای منظم هزاره دور حیاط و نما کاری ساختمان می افتاد، و شنیده بودم که آن خانه قدیمی، یادگار حاج حیدر پدر بزرگ پدرم بوده است، احساس می کردم که در زمانی بسیار دور و رویائی از گذشته، قرار گرفته ام که پایان آن رویا برایم نا مشخص است .

مواقعی هم که سر حال بود ، از کشتی گرفتن و زور آزمائی و مچ اندازی با همسالانش می گفت که همه برای من جذاب وحیرت آور بود . و در تمام مدت، چشمم به دهان او بود و گوشم به کلام پر شورش .

از سنگ بزرگی می گفت که یک شب آن را از چارسوی بالای بازار، تا پائین بازار، تنهائی آورده بود. رنگ رزهای چارسو که کلاف های رنگ شده را روی آن می ریختند که خشک بشود. روز بعد، از نبودن سنگ جلوی دکانشان متعجب شده بودند .

بعدها این سنگ بزرگ استوانه ای، پشت خانه مان جلوی در مسجد محل، قرار داشت. در زمان کودکی من و اسماعیل وعبداله سه نفری روی آن می نشستیم و بازی می کردیم .

خاطرات گذشته را در ذهنم به کناری زدم و از سیف اله پرسیدم آیا در آن روز او با آرامش بود ؟ .

و او گفت: بله با آرامش کامل . هیچ کس متوجه نشد که چه موقع نفسش بند آمد . هیچ کس فکر نمی کرد جنازه ای به این خوبی دیده باشد .

گفتم خدا را شکر که عمو حسن مرگ زیبائی داشته است .

وقتی کسی دستش از این دنیا کوتاه شود، جای خالی اش بخوبی احساس میشود. 

شیری

شیری

 

خانه بمانعلی در ضلع شمالی و بالای گودال ( مرداب ) ، سینه کش کوهی نه چندان مرتفع، از پی سنگی و دیوارهای خشتی ساخته شده بود .ورودی خانه راهی به یک آغل داشت ودر کنار دالان، یک تنور گلی به دیوار چسبیده بود .

فضای داخل خانه شامل یک باغچه کوچک بود و دو اطاق کاه گلی کوچک، با سقف تیر چوبی، که بمانعلی و همسرش در آن زندگی می کردند.

پسر خانواده هم چند ماهی بود که به سربازی رفته بود و از او خبری نداشتند .

بمانعلی که به نحوی نامشخص، سنی ازش می گذشت ، مردی نسبتا بلند قد و تنومند بود با صورتی گرد و موهائی زبر و سفید . ریش اش همیشه کوتاه بود و پوست صورت اش همچون چرم پخته بود، ناشی از کار در زیر آفتاب سوزان و باد . در چشمان اش نور محبت می درخشید و زندگی را سخت نمی گرفت و خوشحالی اش  به همه سرایت می کرد. چهره ای گشاده و دل پسند داشت . همیشه ودر همه حال، لبخندی زیبا در نگاه و روی چهره اش نقش خورده بود .

او قبلا روی زمین های اربابی، به صورت سال مزد کشاورزی می کرد و به تازگی به واسطه کهولت سن و کار طاقت فرسا ، کشاورزی را رها کرده بود. هر روز صبح اول وقت، گوسفندان خود و همسایه ها را به چرا می برد وقبل از غروب آفتاب به خانه باز می گشت .

سگ سفید رنگی با پوزه باریک ودراز و دمی پهن مانند دم روباه و پنجه های بلند و کشیده، او را در جمع آوری گوسفندان و نگهبانی شبانه از آغل و گوسفندان، کمک می کرد که به واسطه سفیدی موهایش او را شیری صدا می کرد و توجه خاصی به او داشت .

شیری بی چاره گرچه بسیار آرام و بی آزار و با وفا بود، ولی کمتر کسی از اهل محل این خصوصیات او را باور داشت. زیرا هر گاه در کوچه پس کوچه ها پیدایش می شد ، زن و مرد با چوب و سنگ به دنبالش می افتادند .

او با پائین آوردن سر به نشان تسلیم، ناله سر می داد و در ادامه ناچار، فرار را بر قرار ترجیح می داد. با سرعت هر چه تمام تر خود را به در خانه بمانعلی می رساند و با فشار سر ودست در دو لنگه چوبی را، باز می کرد و آرام به درون می خزید. در گوشه ای کز می کرد وبا صدائی ناله مانند و پی دار بمانعلی و همسرش را از حضور خود اگاه می کرد .

اما اتفاقی که در آن شب پائیزی افتاد، ذهنییت همه را نسبت به آن حیوان دگرگون کرد .

روشنائی روز کم کم جای خود را به گرگ و میش شامگاهی می داد و تاریکی آرامش و سکوت خود را باز می یافت .در حالیکه هنوز بمانعلی، نیامده بود و تشویش و نگرانی، سراسر وجود همسرش را فرا گرفته و آشکارا حیرت و وحشت بر چهره اش نمایان بود . زیرا همه روزه بمانعلی قبل از تاریکی هوا، گله را با خود می آورد .

حالا دقیقه ها به کندی می گذشت و بین هر کدامشان انگار فاصله ای تا ابدیت بود .

زن سعی داشت نگرانی و اندوه را، از ذهن اش دور کند . از این رو لحظاتی نگاه خود را به شعله های آتش منقل دوخت که اکنون قشر نازک خاکستر، روی آن را پوشانده و می رفت که آتش خاموش و خاکستر شود.

همسر بمانعلی همچنان در حالت انتظار، گوش به زنگ بود که ناگاه آوائی مبهم و مواج در فضا پدیدار شد. آوا آرام و کشیده بود که به ناله ای می مانست که به زحمت به گوش می رسید . گاه از سمت راست بود و گاه از سمت چپ . گوئی آوای روحی نا مرئی بود، که بر فراز صحرا سر گردان شده است . صدا چرخید و چرخید و در سکوت شامگاهی محو شد .

زمانی گذشت تا دوباره صدا در هوائی سنگین، طنین انداز شد . حالا صدا نزدیک تر شده بود و او پنداشت که شاید صدای شیری باشد . بر خاست و جلوی در رفته در را باز کرد و به بیرون، در تاریکی نگاه کرد . گوسفندان در تاریکی، نزدیک می شدند و به نظر می رسید کسی دنبال آن ها نباشد .

این شیری بود که آن ها را به طرف آغل هدایت می کرد و چون همه گوسفندان به آغل رفتند خود شیری بیرون در خانه ماند و پی دار زوزه می کشید و بی قراری می کرد .

همسایه ها که در کوچه مانده و از نیامدن بمانعلی نگران بودند، دور هم جمع شدندو با توجه به زوزه های بلند و بی قراری شیری واین که او مدام متوجه راه بازگشت بود، تصمیم گرفتند به دنبالش بروند شاید اثری از بمانعلی بیابند .

آسمان ژرف، پر ستاره و شفاف بود و سکوتی مبهم و بی انتها از نگرانی، در ظلمت عبوس شب فرو رفته بود .راهی طولانی و سنگلاخی و مردان فانوس بدست مانند سایه هائی شتابان، به دنبال شیری می رفتند. شیری که قبل از آن پر تحرک و پر سر وصدا بود، اکنون گوش ها و دم خود را پائین آورده بود و خاموش پیش می رفت .

آن ها رفتند ورفتند و در مسیر از پل و رودخانه ای گذشتند. در دامنه کوهی در پناه دو تخته سنگ بمانعلی را توی نمد، نشسته یافتند در وضعیتی که بدنش سرد و ورم کرده بود و چهره اش، بی رنگ مثل کسی که زمانی طولانی در آبی راکد، غوطه خورده باشد. چانه اش افتاده بود،گونه هایش فرو کشیده و چشمان اش گود افتاده و باز بود .

جسد بی جان او را، با خود به شهر آوردند و فردای آن روز طی مراسمی، او را به خاک سپردند. از آن روز به بعد مردم محل، طوری دیگر با شیری برخورد کردند .  .