از کودکی علاقه
ی عجیبی به نوشتن داشت. این
علاقه او را به مردی صاحب نام
و ماندگار تبدیل کرده است.
هر روز وقتی از مکتب به خانه می
آمده یک
راست به اطاق خود می
رفته و تا پاسی از شب به
نوشتن خط مشغول بوده است. مادرش گفته
بود : یک روز وقتی به اطاق
اش رفتم که کاغذهایش
پرشده بود و دیگر در پشت و
رویش جای خالی نداشت. دیدم
قالی را پس زده وبا انگشت روی غبار کف اطاق می
نویسد و تمرین
می
کند. به طوری سرگرم بود که
از حضور من خبردار نشد. زمانی به تماشایش ایستادم. طولی نکشید که سر بلند
کرد و مرا بالای سرش دید. لبخند نازک شرم
آلودی بر لبان
اش نشست، و با چشمانی درخشان
و مشتاق به صورتم خیره ماند. من هم با اشتیاقی شوق
انگیز به طرف
اش رفتم، و او را به گرمی به
سینه ام فشردم و برسرانگشت
اش بوسه زدم. او به آهستگی
قالی را به جای خود برگرداند وازجای برخاسته کلاه برسرنهاد و با قدم
های نرم وکوتاه ازاطاق بیرون
رفت. تا آستانه
ی در به دنبال
اش رفتم. آن سال
ها، سال
های شاگردی او بودند، سال
هایی که استعداد او را توسعه
و تعمق بخشید .
هوا دم
کرده به نظر می
رسید، وهنوز به طور کامل تاریک نشده
بود. از ماه هم خبری نبود و فقط تعداد کمی ستاره درآسمان درخشش و
خود نمائی می کردند. عطرگل
سرخ، روی چین وشکن آب حوض و
هوای ایوان شناوربود. او لبه ی ایوان ایستاد و به ستون چوبی شمعک ایوان تکیه
داد، وعطرعلفزار مرطوب باغچه
را نفس کشید وصدای خش خش برگ
های خشک را شنید که روی
سنگفرش دور باغچه با نسیم بازی می
کردند. در آن فضای نیمه
تاریک به خط کم رنگ سردرخت ها
می نگریست، که شب
پره ای با شتاب در ایوان چرخید وعطر
و
بوی کوهساران را درهوای
ایوان پراکند.
شام گاهان آرام، آرام، آرامش و سکوت خود را بازمی
یافت ودر ظلمتی عبوس فرومی
رفت. او پس از چند دقیقه جا
به
جا شد وسرش را مایوسانه
برگرداند. رگه ای از اندوه و خستگی چهره
اش را زیبا کرده
بود. دوباره به اطاق برگشت و کتابی را از طاقچه برداشت وجمع
و جور پای چراغ به مطالعه نشست. مطالعه کار همیشگی او بود. شب
ها هروقت فرصت می
کرد، دررابطه با مطالب
کتاب ها، یکی دو ساعت با حیدر برادر بزرگتر و پدرش ملاعلی
اکبر به بحث و گفتگو می
نشست.
میرزاعبدالرحیم، دانش
طلب بود و ذهن کنجکاوی داشت
و می خواست هر چه بیشتر به معلومات و
دانش خود بیفزاید. همان معلومات و دانشی که دیدگان بینش
او را گشود و آماده و شایسته
اش کرد که امروز نام
اش پا برجا است. دراین زمینه به زودی دریافت، محل سکونت
اش بیش ازاین مناسب نیست و
می بایستی در پی کسب دانش به شهرهای
دیگرمسافرت کند. هر بار که موضوع مسافرت را در خانه مطرح می
کرد، او را به طریقی منصرف
می کردند، ولی او راضی نمی
شد و مصرانه به دنبال
خواسته ی خود بود. این وضع ادامه داشت تا این که دو سال پی
درپی خشکسالی بر منطقه
حکم فرما شد به طوری که پرندگان مهاجر قبل ازموعد، منطقه را ترک
کردند. چشمه سارها خشکید، قنات
ها روبه ویرانی نهاد. برگ
درختان قبل از پائیز زرد و خشک شد. وبا کوچکترین وزش نسیمی در هوا پراکنده می
شد. رعایا و مردم عادی دررنج وعذاب بودند. درحالی که مامورین
حکومتی با ضرب و شتم ازمردم مالیات می
خواستند و دراین راه از هیچ
خشونتی روی گردان نبودند.
او به سختی نگران این وضعیت بود و در بعضی موارد با مامورین
به مخالفت برمی خواست و با آن
ها به بحث و مجادله می
پرداخت. رفتارش موجب شد که آن
ها درصدد دستگیری و آزاراش
برآیند. در یکی از روزها که برای دستگیری او به خانه
شان هجوم بردند او خود را
دراطاقی که انباشته از پشم بود پنهان
کرد و آنها موفق به
دستگیری اش نشدند. این کارمامورین، اراده ی او
را درمهاجرت استوار و او
را مصمم کرد. ناگهان به خود نهیب زد که حرکت
کن، جا
به
جا شو. ایستادن در این جا
چیزی را حل نمی کند. گرچه او در آن جا به دنیا آمده بود وهر جای دیگر
برایش حکم تبعید را داشت. ناچار دو سه روز بعد، با همراه
داشتن مقداری کتاب و لوازم
مورد نیاز، رهسپار اصفهان شد. در اصفهان علاوه بر ایجاد کلاس های تعلیم خط، خود
نیز برای تکمیل هنر خوشنویسی به کلاس های تعلیم خط محمدباقر سمسوری
اصفهانی، خوشنویس معروف دربار فتحعلیشاه قاجار که یکی از اعاظم نستعلیق نویسان
قرن سیزدهم هجری بوده است راه یافت. زمانی دیگر نیز از میرزاعلی اکبر
محلاتی تعلیم خط گرفته است. جالب اینجا است که در همه ی این مدت خود نیز به
تعلیم خط دیگران می پرداخت. او شاگردان را فقط در خانه ی خود می پذیرفت.
همین طور خود درمجالس علمی و ادبی آن زمان شرکت می کرد. در بخش تحقیق در خطوط
اسلامی چنین آمده است:
عبدالرحیم سمیرمی * ( دهاقانی ) از شاگردان محمدباقر سمسوری
بوده است. او در اصفهان نشو و نما کرد و از علوم بهره کافی داشت. در تهذیب
اخلاق و تزکیه ی نفس نیز همت گماشت، بعدا به تهران رفت و ساکن شد و در سلک
خوشنویسان دربار ناصرالدین شاه قرارگرفت. او کتیبه را از کتابت نیکوتر می نوشت
و دستی قوی داشت. ورود او به تهران هم زمان با سلطنت ناصرالدین شاه قاجار و
مصادف با شروع ساختمان معروف شمس العماره تهران بوده است. کتیبه ی شمس
العماره ( که فعلا جای خود نیست ) وکتیبه ی آرامگاه میرزایوسف مستوفی
الممالک، در ده ونک و کتیبه عمارت سلطنت آباد از معروف ترین آثار خطی او
است. مقداری گرده کتیبه و یک لوحه که به قلم ششدانگ به زر روی کاغذ مشکی نوشته
شده و همه بی رقم است به خط خوش او است که فعلا در کتابخانه ی ملی نگهداری
می شود. قطعه ای نیز در مجموعه احوال و آثار خوشنویسان به قلم نستعلیق
چهاردانگ و شکسته نستعلیق نیم دودانگ خوش چاپ شده است.
میرزاعبدالرحیم در بدو ورود به تهران نسبت به تشکیل
کلاس های تعلیم خط اقدام نمود. در مواقع فراغت نیز به تحصیل علوم متداول می
پرداخت ودر جلسات علمی وادبی تهران، شرکت می کرد. با گذشت زمان و
تلاش و کوشش بی وقفه توانست به شغل دبیری در دستگاه دولتی آن روز مشغول شود. او به زودی در فن
خطاطی و کتیبه نویسی سرآمد و مشهور و معروف گردید. به طوری که در تهران آن روز
همه او را به نام میرزاعبدالرحیم خوشنویس سمیرمی ( دهاقانی ) می شناختند و نام
او در کتاب خطاطان و خوشنویسان ایران ثبت گردید. او سعی داشت که زندگی پر معنا و
با ارزشی برای خود بسازد زیرا مردی بود که در غیر زمان ومکان خود به دنیا آمده
بود. میرزاعبدالرحیم با دختری از نواده ی قاجار و خاندان بزرگ نوری
اسفندیاری ازدواج کرد که ثمره ی این ازدواج دو پسر ویک دختر بود به نام
های: حسین، رضا و ماه سیما.
ماه سیما در سنین جوانی جوان مرگ شد ودومین فرزند، میرزا
رضا در پایان تحصیلات و در مخالفت با دستگاه استبدادی آن زمان، در مجالس و مجامع
تهران و شهرستان ها افشاگری و سخنرانی می کرده است. آخرین بار حاج
ابوالقاسم امین جعفری (یکی از بستگانش) او را در میدان بزرگ نیشابور در حال
سخنرانی دیده و بعد از آن خبری از او به دست نیامده است. او مانند این که درون
چاهی عمیق بیافتد نا پدید شد. اما میرزاحسین خان جعفری ملقب به ادیب
اصفهانی پسر بزرگ خانواده که
او نیز خطی نیکو داشت، در پایان تحصیلات در وزارت امور خارجه مشغول به کار شد و در
سمت یکی از کارکنان عالی رتبه آن وزارتخانه منشاء خدماتی موثر بوده که مطبوعات
سال ها پیش از خدمات مفید وموثر او نسبت به عقد قرارداد های وزارت امورخارجه
به نیکی یاد کرده است (مجله خواندنی ها به قلم علی اصغر امیرانی). در کتاب
اطلس خط ایران نیز از او به عنوان خط شناس بی نظیر یاد شده است .همچنین در
کتاب احوال و آثار خوشنویسان تالیف دکتر مهدی بیانی از او به عنوان هنرشناس یاد
شده است ( صفحه 768 و488 جلد سوم و چهارم ). میرزاحسین خان ادیب در حدود سال
1320 شمسی پس از سی سال خدمت بازنشسته شد و تا آخر عمر نود ساله خود به
مطالعه، تحقیق و مباحثه می پرداخت. مردی متدین، فاضل، وطن پرست و روشنفکر
بود. وقتی که به اصفهان یا دهاقان می آمد بیشتر وقت خود را به مجالست و مصاحبت
با اهل علم صرف می کرد و بطور کلی مصاحبه و مناظره با فقها و علما و مسائل مربوط به اصول و کلام،آشنائی دقیق با کتب فلسفی و فقه اسلامی،مصاحبه و مناظره با مشایخ و زهاد و وعاظ معروف قسمتی از زندگی پر مشغله او بود. بالاخره وقتی چشم از جهان فروبست بنا به وصیت خود در
کنار ایوان صحن حضرت معصومه در قم به خاک سپرده شد.
میرزاعبدالرحیم نیز در سال 1305 هجری قمری در سن هشتاد و
هفت سالگی در تهران دارفانی را وداع گفت ودر مقبره خانوادگی خود در محل باغچه
علیجان شهرری کنار مرقد حضرت عبدالعظیم مدفون گردید.
*سمیرم در آنزمان به منطقه ی وسیعی بین:مبارکه،بروجن،پا دنا و شهرضا گفته
میشده که بعدها به دو منطقه ی سفلی و علیا زیر نظر شهرضا اداره میشده که
بخش سفلی بمرکزیت شهر دهاقان و بخش علیا بمرکزیت شهر سمیرم فعلی بوده است وفعلا
هر دو شهرستان مستقلا زیر نظر شهرستان اصفهان هستند.
** عکس شماره 1 میرزا حسینخان جعفری (ادیب )
عکس شماره 2 میرزا عبدالرحیم جعفری (ادیب )

