در انتظار بهار
در انتظار بهار
تا آنجا که بیاد دارم،زمستان های قدیم،بسیار طولانی و سرد بود بطوری که درختان باغچه،از برف و سرما قندیل می بستند و من هر روز با بالا آمدن آفتاب، دور باغچه روی برفها قدم میزدم و با نگاه به درختان و آب شدن قندیل روی شاخه ها منتظر رشد جوانه ها بودم ولی انگار علیرغم اشتیاق من، بهار برای آمدن عجله ای نداشت و این کار من روز های متوالی ادامه پیدا می کرد تا اینکه یکروز صبح زیبا و شگفت انگیزی که آسمان همچون گنبدی نیلگون شفاف و صاف بود و خورشید نور خود را بر باغچه و سبزه زارهای شبنم گرفته میلرزاند و باد های موسمی شروع به وزیدن کرده بودند و انگار مژده ی نزدیک شدن بهار را میدادند مشاهده کردم جوانه هائی زیبا و چشم نواز روی یکی از شاخه های بالائی یکی از درخت های باغچه سر بر آورده اند دلم از خوشحالی لبریز شد و به نزدیک شدن بهار امیدوار تر شدم ، زیرا با شروع فصل بهار و سبز شدن مزارع اسبهای جوان عاشق، با شیهه کشیدن صدای شادیشان رادر دشتها و صحرا ها پراکنده و به گوش همه میرسانند. روزهای بعد کم کم احساس کردم که تک سرما هم دارد می شکند و طبیعت به آرامی دگر گون می شود زیرا جوانه های سر بر آورده ی درختان بیشتر و بیشتر شده بودند و برگهای جوان درختان دیگر داشتند از جوانه ها بیرون میزدند. پرنده های مهاجر بهاری یکی یکی باز می گشتند و به زودی عطر دل انگیز شکوفه های بهاری همه جا گسترش می یافت. پرنده های عاشق شادترین و زیبا ترین نغمه های شان را سر داده بودند. فضائی سراسر عطر آگین و شادی بخش که جسمم را در بر گرفته بود و روحم را نوازش می داد. حالا احساس سبکی بر تن و روحم چیره شده بود مانند کسی که بار سنگین غم و اندوه از گرده و سینه اش فرو افتاده باشد. هوای بهاری با عطر گل سرخ در سرتاسر کوچه ها جاری شده بود به طوری که انسان سرمست و شاداب میشد. چندی به سکوت و آرامش گذشت ومن جرات این را که آن سکوت و آرامش را بشکنم نداشتم. میگویند" زمستان هم فصلی است مانند فصلهای دیگر سال که زیبائی های خود را دارد و باید بگذرد تا بهار بیاید. عمر ما انسانها نیز آمیزه ای است از تولدها و مرگ ها.آغاز ها و پایان ها زیرا برای هر تولد لحظه ای، باید لحظه ی پیش از آن بمیرد تا لحظه ی جدید متولد شود. با فکر کردن به گذر فصل ها پی میبریم که زندگی ما انسانها نیز هرگز متوقف نمیشود.آیا معنی زندگی و مرگ همین است که ما می پنداریم؟ راستی چرا ما زندگی را پویائی و مرگ را ایستائی میدانیم؟ در صورتی که چنین نیست! این مراحل زندگی است و تکرار تکرار.فزاینده و زداینده. مرگ، پیوستن به جاودانگی است،پیوستن به بینهایت است. باید این را باور کنیم. همانند پیوستن قطره به دریا.