پرواز
پرواز
با تق تق طپانچه ی خنّاسان.
پیچید نعره اش، لرزید صخره ها درزیر برف ها،جنبید زندگی.
بیدار شد شقایق وحشی، زیرا بهار نزدیک است.
به ما گفته بودند بیایید. رفتیم، با قدم هایی مطمئن و استوار. فکر کردیم مال ما خواهد شد. لباس هایش را بردیم، امیدوار، و کفش ها که بوی آویشن کوهی می دادند. محیطی سرد و خوف انگیز بود و درّه ای ژرف در محاصره ی صخره های بلند و بی روح. پشت در، زنی غمگین و منتظر که پشت به صخره ها داشت . و باری از غم و اندوه، سنگین و توان فرسا بر دوش مي كشيد، زیر لب با لکنت زمزمه می کرد"که دیگر زندگی برایش جاذبه ای ندارد.” پشت خمیده، صورت چروکیده و رنگ مهتابی او صداقت گفتاراش را گواهی می داد.
زمانی گذشت تا به خودآمدیم و باورمان شد و پذیرفتیم که زمانی نه چندان دور، او از جوانی و شادابی برخوردار بوده و شاید طراوتی همچون شبنم صبحگاهیِ لاله های صحرایی داشته. و وقتی ناله و فریادهای غم بارش را سر داد، پنداشتیم بلور قلب اش از درون شکسته و دیدیم که ذرّات بلورِ شکسته، در هوا به حرکت در آمدند آن چنان که انگار هیچ گاه میل به هم پیوستن ندارند. او با اشاره سر و دست ، ما را به نزدیک خود فراخواند. به طرف اش رفتیم. می گریست و شکسته و مبهم چیزهایی می گفت. کنارش نشستیم و یک صدا شروع به آواز خواندن کردیم. سرود ما سرود تنهایی بود، خشن و محصور...
زمانی نگذشت که دیگرانی با ما همصدا شدند و به سرعت طنین صدااوج گرفت و صخره ها را درنوردید و به قلّه ها رسید. شاید از آن جا نیز فراتر رفت و ما خود را در محاصره ی خاطره ها، دشت ها، درّه ها و رودهای عمیق دیدیم و آنگاه بود که باور کردیم زندگی دیگر برایش معنایی ندارد. می خواست از جا برخیزد، اندکی به جلو خم شد و با اشاره به ما گفت: دیگر هیچ گاه نخواهد خندید! او می خواست تنها باشد، تنهای تنها ...
از آن سوي در، صدایی خشک و خشن، پدرش را صدا زد. ما به خشونت صدا فکر کردیم و توان جلو رفتن نداشتیم، ای کاش جرأت می کردیم گامی به جلو برداریم! زیرا ما او را همان طور که بود می خواستیم نه آن طور که آن ها می خواستند. او به هر حال در خانه از همه کوچک تر و محبوب همه بود.
آن شب او خودش را به ما رساند. کنار ما روی پشت بام نشست. تپش موزون و هماهنگ ستاره ها را حس می کرد. او پیش همه عزیز بود و هیچ گاه به زندگی یک بعدی نمی اندیشید و زندگی را همچون خطّی راست نمی دانست. سال ها بود که این گونه فکر می کرد و همه این را می دانستیم. یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم او را نگران دیدیم. می گفت شیشه ی عقب ماشین اش را کنده اند و کنار جوی آب گذاشته اند. مي گفت وسایلش به هم ریخته ولی چیزی کم نشده است. بعد لبخند زد، باز نگاهی به ما انداخت و برای لحظاتی به فکر فرو رفت. از پنجره ی طبقه ی پنجم به بیرون نگاه کردیم، به خیابان و پیاده روی خلوت و خشک. بعد پی بردیم که تنها چیزِ او که دست نخورده باقی مانده، اراده ی محکم اوست. دستی به شانه های سفت و مردانه اش زدیم و تا دَمِ در او را بدرقه کردیم. او برگشت و به همه ی ما نگاهی انداخت، نگاهی که ...
حالا او را در میان بازوانم محکم گرفته بودم. آن شب که روی پشت بام نشسته بودیم گمان بردیم که ممکن است چند روزی او را نبینیم. شاید قیافه ی جدّی همیشگی اش که چیزی را در آن نمی شد خواند، و زندگی دلگیرش در آن گوشه ی تنها و خوف انگیز که خود آن را خواسته بود ، ما را پیشاپیش عمیقاً ناراحت و نگران کرده بود. همان طوری که آن روز ناراحت شدیم وقتی که او کنار پنجره نشسته بود و شنیدیم که می گفت شاید برای مدّتی به خانه نیاید. آن وقت حرف اش را باور نکردیم و موضوع را جدّی نگرفتیم. آخر روزهای متوالی او را دیده بودیم که ساعت ها با چهره ای مصمّم و آرام و سینه ای ستبر و گردنی افراشته اتاق ها را زیر پا می گذاشت، بی آنکه درنگ کند، بی آنکه خسته شود.
شب ها می دیدیم که در تاریکی می رفت و می آمد. ساعت ها بیدار می ماندیم تا بیاید.
یک بار به ما گفت کبوتر سفید خونین بالی را دیده که یک باز شکاری دنبالش کرده. کبوتر از پنجره گذشته و به راحتی، توی شیشه ، آن جامد شفّاف غوطه ور شده و زمانی بعد سالم ،از سطح آن عبور کرده و به او پناه برده است. در آن موقع ما نفهمیدیم چه در ذهن اش می گذشته و چه چیزی را می خواسته به ما بفهماند. ما بی آنکه سعی کنیم موضوع را حلّاجی کنیم تصمیم گرفتیم چیزهایی که ذهن اش را به خود مشغول داشته بود از میان ببریم.
گفتیم دیوار ها را تمیز کردند، دستور دادیم گل و گیاه گلدان ها و باغچه را ریز ریز کردند. چراغ ها را خاموش کردیم، پرده ها را کشیدیم و منتظر نشستیم. امّا دیگر صدای قدم هایش را نشنیدیم تا آن روز که پیرمرد را صدا زدند و بردند و پلاکی به سینه اش آویختند که روی آن نوشته بود: پدر معدوم ... فقط همین. و روی کاغذ پاره ای ، این را نوشتند و به دستش دادند: قطعه ی کودکان زیر دو سال، شماره ی 155.
21 آذر ماه 1362