جبران کمبود ها

جبران کمبودها

سر پیچ خانه شان با او روبرو شدم. او تازه از در حیاط خانه بیرون می آمد. سر حال و با نشاط و تر و فرز مثل همیشه، در حالی که باد ملایمی بر درخت های بید می وزید و برگ های زرد وپژمرده بید را در هوا معلق می کرد،  وشاخه های لخت بید را روی تنه ی درختان تنومند کنار نهر چرخشی، به حرکت در می آورد . نم نم باران پائیزی هم شروع شده بود،  آرام اما بی وقفه می بارید. دراین جور مواقع آدم دوست دارد یا جائی پناه بگیرد یا چتری چیزی باشد که روی سرش بگیرد.  خانه ای که در آن زندگی می کرد، سر در زیبائی داشت متصل به یک هشتی گنبدی شکل مرتفع که وقتی از هشتی گچ کشی شده که صدا را منعکس می کرد و دالان سنگفرش می گذشتی و به حیاط پای می گذاشتی باغچه ای بزرگ و گود در وسط و ایوانی بلند و وسیع، در طرف چپ بود و اطاق ها دور تا دور حیاط قرار گرفته بودند. فضای حیاط وسیع، باز و دل گشا بود. وقتی هم از خانه بیرون می آمدی، دلت می خواست عکس درخت های کهن بید کنار نهر را توی آب به بینی. خلاصه در محلی که او را دیدم، روبه رو ودست چپ تابلوی بسیار زیبائی از رودخانه و درخت و در پشت آن کوهی به رنگ آبی آسمانی چشم را نوازش می داد. دست راست هم ساختمان دو طبقه قدیمی مرتفعی قد بر افراشته بود که پنجره هایش به روی رودخانه و کوه دید داشت. گفتیم که تازه باران پائیزی شروع شده بود و باد خنکی قطره های درشت آب را از روی شاخه ها بر سر راه مان می ریخت. افرادی که از صحرا یا باغ ها بر می گشتند با شنیدن صدای رعد و برق سعی داشتند هر چه زودتر خود را به سر پناهی برسانند و من محو تماشای آن ها بودم. او نیز در جلوی من به آمد و شد سریع رهگذران خیره شده بود. شاید تک تک آن ها را با نگاه اش بدرقه می کرد. از نگاه اش پیدا بود که می خواهد با آن ها حرف بزند. کلمات چون باری سنگین بر لبان لرزانش چسبیده بود. او کنجکاو بود و در زندگی نه چندان طولانی خود آدم های زیادی را دیده بود و به یاد داشت و انگار با آن ها مصاحبت و تبادل نظر داشته است یعنی آن ها را با صمیمیت عجیبی می شناخت که با شناخت دیگران متفاوت بود. تجربیات اش از زندگی مثال زدنی و مشورت با او نتیجه بخش بود. با این که وسائل ارتباط جمعی در آن روزها پیشرفته نبود ولی همیشه اطلاعات او به روز بود. او معتقد بود که ارزش های سنتی و کهن جامعه رنگ باخته و از میان می رود. مردم نه تنها از دیگران که از خود نیز بریده اند. دوستدار صمیمی مردم کاری و زحمت کش بود و زندگی خود و محیط اجتماعی زادگاه اش را به خوبی درک می کرد و به آن اشراف داشت. بی کاری را آفت بزرگ جامعه می دانست و خود او نیز همیشه به کار بود و از ولگردی و بی کاری وبی عاری نفرت داشت. زندگی واقعی را در سایه آزادی نوع بشر می دانست و زندگی معمولی را کسالت بار و تهی از معنی . ! .

آن روز هم در اجتماع کشاورزان کشور وقتی دید که اغلب نمایندگان از کمی آب یا عدم برداشت کافی جو و گندم گلایه دارند.  پشت میز خطابه رفت و با صدای رسا ومحکم اعلام کرد : " کمبودها را من جبران می کنم.  مشکلات ما این ها نیست. ما این جا نیامده ایم که از کمی برداشت جو و گندم  گلایه کنیم.!  مشکلات عمده و اساسی ما نبود آزادی است .  .  ."و چون با کف زدن های پی در پی حاضرین در جلسه مصادف گردید مامورین دولتی و لباس شخصی ها بالای سن رفته و او را کشان، کشان، از  صحنه خارج کرده وبردند و جلسه متشنج گردید .  .  .

اسب حیوان نجیبی است

هوای گرگ و میش صبحگاهی است. سید ابراهیم با تنی    خسته و کوفته از خواب بر می خیزد، به سراغ اسب گاری اش  می رود .  مجبور است زودتر از خانه بیرون برود تا در رقابت با   گاریچی های دیگر عقب نماند وبتواند بار مناسبی گیر بیاورد.   اسب اش اسبی لاغر ومردنی است که آرام و بی حرکت با پلک های نیم بسته در انتهای اصطبل جلوی آخور ایستاده و با دیدن سید ابراهیم سرش را پائین می گیرد ،  زیرا حیوان بی نوا برنامه ی کاری هر روزه خود را می داند. تنی لاغر با استخوان های بر آمده و پاهای کشیده وخشک دارد و هنوز خستگی روزهای قبل از تن اش بیرون نرفته که امروز هم مجبور است به ضرب شلاق های پی درپی و بی ترحم، گاری چوبی، با چرخ های بزرگ      آهنی و بار سنگین را کیلومترها بکشد وبا سنگلاخ و راه ها ی ناهموار و سربالائی های نفس گیر کنار بیاید و دم بر نیاورد.    وقتی هم چرخ های گاری در چاله ای بیفتد ویا به تکه سنگی زمخت و سر سخت بر بخورد سر و تن به زیر فحش و مشت و لگد فرو بگیرد و تاب بیآورد تا بالاخره هر چه زودتر گاری به راه   بیفتد. اسب بی چاره ی نحیف و نجیب، خوش خیالانه پلک های نمناک اش را چند بار به هم می زند و آرزو می کند، امروز یابار کمتر باشد یا راه کوتاه تر ! . ولی سید ابراهیم نظری مغایر با   اسب اش دارد. عائله مند است  وتنها وتنها به گذران زندگی و در آمد اش فکر می کند. به سنگینی بار و دوری راه هم اهمیتی نمی دهد. هر جا هم خسته بشود از گاری بالا می رود و روی بار گاری می نشیند و شلاق چند رشته ای چرمی خود را آماده در دست راست می گیرد، لب های خود را می جنباند و موچ    های بلند پی دار و کشدار می کشد و چنانچه لازم بداند، روی دو پا نیم خیز می شود و شلاق را بنا به عادت در هوا به چرخش در آورده و بالا می برد. در این موقع اسب قبل از این که شلاق   پائین بیاید، لرزش خفیفی به خود می دهد، پشت اش را جمع   می کند و پاهای لاغر چوبی اش را کج کرده، باتردید وترس      منتظر پائین آمدن شلاق می شود. با فرودآمدن شلاق هم از   سر ترس و اطاعت تکانی به خود می دهد و با آخرین نیرو گاری را به پیش می کشد و نیم نگاهی به دور دست ها می اندازد و بپایان راه فکر می کند.                                                                                                                                                                           

سید ابراهیم نیز مردی بلند قد ولاغر، نیمه مسن، و زحمت کش با صورتی چروکیده و موهائی بلند و بهم ریخته و چهره ای رنج کشیده و آفتاب سوخته است.  چنانچه یک روز نتواند کار بکند، چرخ زندگی اش نمی گردد و فلج می شود. همیشه با غم و اندوه دست به گریبان است و به آینده فکر می کند. آ ینده برایش مبهم است. تامینی هم ندارد. غم و اندوه اش درونی و بی نهایت است که در حالت عادی نا پیدا است و شاید اگر راه خروجی از سینه اش بیابد سراسر دنیا را بپوشاند .

او درستکار است و مورد اعتماد همه و هر روز اول وقت با گاری و اسب اش جلوی بازار می رود تا اگر کسی باروبنه یا آذوقه ای برای شهرهای اطراف و روستاها داشته باشد ببرد. وقتی هم  سید ابراهیم در محوطه باز جلوی بازار گاری را نگه می داشت تا افراد بیایند و بار خود را ببرند، بچه های بی کار، دور گاری جمع می شدند تا در فرصتی مناسب یک تار بلند موی دم اسب را بکنند و فرار کنند. اسب هم از فرط خستگی و بی حالی تحمل درد می کرد و فرصت لگد پرانی نداشت. فقط دمش را به آرامی تکان می داد و اندکی جا به جا می شد و سرش را معترضانه می جنباند . بچه ها نیز موی بلند به دست آمده را تا کرده و انتهای حلقه مانند آن را از وسط ساقه خشک و تو خالی گندم عبور می دادند و سپس به منظور شکار زنبور جلوی دکان قصابی رفته و حلقه را به گردن یک زنبور بخت برگشته انداخته و آن را محکم کرده و رها می کردند. زنبور در هوا به پرواز در می آمد و ساقه بلند گندم را با خود حمل می کرد و مایه تفریح و خنده آن ها بود. و اما سید ابراهیم که در پایان هر روز،  اگر وضع در آمد خوب می شد علاوه بر سور وسات خود مقداری هم یونجه یا جو به آخور اسب می ریخت در غیر این صورت اسب بی نوا مجبور بود با کاه خشک وخالی سد جوع کند .

در آن روز سرد ویخبندان زمستانی که سید ابراهیم مجبور بود سر کار برود، به اصطبل رفت که اسب را بیرون بیاورد و  به گاری ببندد. اسب روی یخ های جلوی در اصطبل، سر خورد و مچاله کف زمین افتاد. سید ابراهیم صدائی مثل شکستن و افتادن درختی خشک و تنومند شنید و احساس کرد که استخوان های دست و پای اسب شکسته است و ناگهان باری سنگین بر گرده اش افتاده و گیج و منگ نقش کف زمین شد. به سختی خود را به اسب نزدیک کرده دستی به سر و گوش اسب کشید و با انگشت، اشک پلک های اسب را پاک کرد در حالی که گردن اسب اش روی زمین افتاده بود .

زبان اسب از لای دندان هایش بیرون زده بود، به دشواری نفس، نفس، می زد و مدام پره های بینی اش بازو بسته می شد و یال های بلندش به وضع رقت انگیزی روی یخ ها پخش شده بود. از سوراخ های بینی و تمامی بدنش بخار بلند می شد و لرزش عجیبی بدنش را فرا گرفته بود .او با نهایت یاس و درماندگی سر خود را بین دست هایش گرفته بود و نگران از این که اسب اش بر نخیزد و بمیرد .  .  .خدا کند که اسب اش نمیرد .  .  .! .